تبليغاتX
روح نماز-قرآن وعترت-اهل بیت
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نماز
نماز

 

 

این روزها حس می کنم تا آدم خودش را زیر و رو نکند، همه چیزش را و البته با تامل و دیدن،دیدن هایی فراتر از دیدن های روزمره اش نمی تواند به آن هستی متعالی اش دست یابد.چرا که پرده ها و حجاب هایی که بر ما و هستیمان حایل شده اند، آنقدر زیادند که همچنان باید در تلاش باشیم برای بر انداختنشان.

مدتهاست که نماز بدجور مرا در گیر کرده و به خود مشغول ..اینکه در خود کشش و تمایلی برای ایستادن به نماز و رکوع و سجود و ذکر و همه ی آن آداب نمی بینم ..هر چند وقت یکبار به خودم می گویم وقتش است باید برخیزی اما بعد که یک نوبت نماز می خوانم می فهمم که نه ! نه! هنوز وقتش نرسیده ..در نمازم خم ابروی تو با یاد نمی آید....محراب به فریاد نمی آید...که دیگر مدتهاست که سنتها مرا سیراب نمی کند و باید ها و نباید ها را رها کرده ام....

 

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم

من این نماز حساب نماز نشمارم

مرا غرض از نماز آن بود که پنهانی

حدیث درد فراق تو، با تو بگذارم

وگر نه، این چه نمازی بود که من، بی تو

 نشسته روی به محراب و دل به بازارم؟

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام

که در برابر رویت نظر نمی آرم.

 

و اینکه می گویند: نماز دائم برای آن نیست که همه روز قیام و رکوع و سجود کنی. غرض آن است که می باید آن حالتی که در نماز ظاهر می شود، پیوسته با تو باشد، اگر در خواب باشی و اگر بیدار باشی و اگر بنویسی و اگر بخوانی، در جمیع احوال خالی نباشی از یاد حق ....و من البته در نماز خالیم از یاد تو و این بزرگترین حجاب است، چراکه شمس خوب در مقالاتش زیبا و عمیق می گوید: اگر نماز ناکردن حجاب تو نیست؟ پس نماز کردن چرا حجاب توست؟ پس دیدی آنجا ضعف هست! چون کردن حجاب هست؟!

آه ....که اگر این چاهار جمله کوتاه تو از زبان شمس نمی جهید و امروز  بر من متجلی نمی شد ، من هیچ وقت مفهوم عشق را نمی فهمیدم ..هیچ وقت ..هیچ وقت .....اگر چه هنوز هم نفهمیده ام که باید در عمل آید ، دیدن و شنیدن کجا و ....

 و من در حجاب کردن، که همان نماز ناکردن است در افتاده ام..درگیرم برای بر انداختنش ...برانداختن حجابی که ضعفی است، که نمی دانم ریشه اش را در کجا بجویم ..و کی این حجاب بر خواهد افتاد..اگر چه خوب می دانم که یادت و حضورت در وجود من روزهایی از 5 نوبت هم فراتر می رود اما اگر این حجاب 5 نوبتی را هم براندازم آن زمان می توانم ادعا کنم که از طلبم فراتر رفته ام و به راستی عاشقت شده ام ...مگر در عشق دعوی مفهومی دارد؟! آخر عاشق را چه به منیت، چه به فردیت و "تو" و" من" گفتن ؟!!!..

ومن هنوز یک عصیانگرم..به قصه آغاز آدم که نگاه می کنم، می بینم از شیطان هم همین طغیان بر خواست، همین منیت ..همین خود خواهی ..همین سرپیچی و او را وادار به تسلیمی نکرد که خود می پنداشت سزاوارش نیست.

ومن می توانم، خوب ببینم خودم را، که در برابرت ایستاده ام و می گویم:

نه نمی توانم نماز بخوانم... اصلا دلم را راضی نمی کند.... اصلا مگر نماز چه فایده دارد...اصلا مگر همیشه تو با من نیستی ..........اصلا چرا هر کسی یک مذهب دارد ......اصلا چرا هر کسی یک جور نماز می خواند.....اصلا مگر این نوشته من الان نماز نیست..اصلا مگر من هر روز نماز نمی خوانم: اگر می خوانم برای توست ،اگر می بینم برای توست،اگر سکوت می کنم برای توست .اگر می شنوم برای توست...اصلا نماز چیست..اصلا نکند می خواهی تو هم مثل همه عشقت را امتحان کنی؟ ولی تو اینکار را نمی کنی! هیچ وقت! آخر تو نیازی به امتحان عشق نداشته من نداری......اصلا چرا حرفی نمی زنی؟! سکوتت دارم دیوانه ام می کند .......اصلا....اصلا......اصلا..... و هزاران اصلا و فلسفه بافی دیگر....

البته این را خوب می دانم که پای استدلالیان چوبین بود .....اما چگونه می توان رها از این پای لنگ چوبینم با بالهای عشق به سویت به پرواز درآیم؟؟!!!!..شاید روزی که آنقدر بیخود شوم که همه تو شوم و تو باشی و دیگر هیچ..واما من هنوز هستم...می بینی ایستاده ام و در برابرت قد علم کرده ام.. ..ایستاده ام و با تو یکی به دو می کنم...اما نه!....صبر کن ببینم!!!!..... تو که اصلا با من یکی به دو نمی کنی ....ساکتی ....آرامی....آرام ....آرام....آرام....پس من با کی یکی به دو می کنم؟!!!....نکند من با خودم یکی به دومی کنم؟؟؟؟!!!!!...وای! وای! مگر من چند تا خود دارم...می بینی ؟!....هیچ نمی گویم دیگر...

 

و تو هی سکوت می کنی ..سکوتی عمیق.... و من عین آن گیج های سرگردان در می مانم در مفهوم سکوتت...ایکاش کار مرا هم، چون شیطان یکسره می کردی... تا بفهمم" یک من ماست چند من کره دارد"!.........(اما نه، حرفم را پس می گیرم، نه، نمی خواهم بی تو باشم، ،نه! نه! نه!..........).

 

و تو آنقدر عاشقی....

وتو آنقدر وسیعی.... که در حجم کوچک من نمی گنجی...

و من در سکوت زیبا،عمیق و غمگینت به دنبال ................................................

..................

آه چقدر عاشقی تو.....

و من چقدر برای عشق بی منتهایت کوچک..

|+| نوشته شده توسط روح اله قلي پور در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 21:6 | 
ثبت نام در سیستم پرداخت به ازاء کلیک تبلیغات گستر
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar